توي گذشته هاي دور
مردي بود
که مثل خورشيد
مهربون بود.
اون به همه آدمها و بچه ها
محبت ميکرد.
بي آنکه توقعي داشته باشه.
وقلبش
اگر چه هميشه مي خنديد
پر از جاي زخم بود.
پر از جاي امضا
در قبال محبت هاش
آه
پر از جاي زخم
پر از جاي خمپاره و ترکش
پر از جاي تير از دوستاني که دوستشون داشت.
و من هر وقت اونو ميديدم
داشت امضاي جديدي از زخم مي گرفت.
چرا که عاشق آدمها بود.
و بوسه هاي زيادي به مردم ميبخشيد.
چرا که اون خورشيد بود.
من هميشه يادم هست
که اون سرش شلوغ بود
و وقت ديدار کم مي آورد
چرا که هميشه مي خنديد
و توي کيفش
پر از شادي و خوشي و بوسه بود.
پر از پيغامهاي خوشبختي.
و وقتي يه روز قلبشو با من درميون گذاشت
ديدم که خون سرخ شفافي از همه جاش جاريه
ازش پرسيدم
فايده اين همه درد چي بود ؟!
و اون به يکي از تير ها اشاره کرد
هر کدوم از تيرها که از خيانت آدمهاي دوست خورده بود
وقتي سرتو نزديکتر ميبردي
مي شنيدي که صداي يه ساز قشنگه.
سازي که براي يه نيايش آسموني مي نوازه!
اون به من گفت که در قبال تابيدن به مردم زميني
از آسمون اجرت مي گيره.
و به من گفت که چقدر چقدر چقدر خوشبخته.
اون مرد معلم من بود.